هفدهمین جشنواره مطبوعات، خبرگزاری ها و پایگاه های اطلاع رسانی اینترنتی با انتشار فراخوانی که از سوی دبیرخانه این جشنواره در مطبوعات منتشر شده، عملا کار خود را آغاز کرده است.
این جشنواره که از معتبرترین و جدی ترین جشنواره های مطبوعاتی در سطح کشور است هر سال به ارزیابی آثار دریافتی شرکت کنندگان در بخش های مختلف آن اعم از خبر، گزارش، مقاله، سرمقاله، مصاحبه، تیتر، طنز، عکس و... می پردازد تا هم تابلویی از برترین آثار سال گذشته رسانه ها باشد و هم تشویقی برای کسانی که در این مسیر، تکاپوی بیشتر، بهتر و حرفه ای تری داشته اند.

یکی از بخش های این جشنواره، که هر سال به فراخور موضوعات بیشتر مطرح در آن سال برای رسانه ها، اضافه می شود «بخش ویژه» است که یکی از زیرمجموعه های آن نام مشخص شده سال از سوی رهبر عزیز انقلاب است و دو سه موضوع دیگر. با کمال تعجب، در فهرست موضوعاتی که امسال برای «بخش ویژه» در نظر گرفته شده است، یک عنوان «بسیار مهم» فراموش شده است که لازم است مسئولان محترم برگزاری این جشنواره، نسبت به اضافه کردن آن اقدام کنند و آن بخش مربوط به «فتنه» و «انتخابات تاریخی سال گذشته» و «حوادث مربوط و درپی آن» بخصوص «راهپیمایی تاریخی و بی نظیر نهم دی» است.

قابل انکار نیست که بخش اعظم بار تبیین لزوم شرکت در انتخابات بی نظیر سال گذشته و نیز مقابله با توطئه ها و سم پراکنی های دشمنان داخلی و خارجی و روشنگری های شبانه روز با مصاحبه ها، خبرها و مقالات تحلیلی و مستند را مطبوعات و سایت های اینترنتی برعهده داشته اند و عجیب است که در موضوعات ویژه مربوط به سال گذشته هیچ اشاره ای به این حادثه تاثیرگذار نشده است که به احتمال قوی، یک بی توجهی غیرعمدی بوده است که خوشبختانه برای جبران آن دیر نشده چرا که هم آثار منتشره موجود است و هم زمان ارسال آثار بخش جنبی تا پایان شهریورماه و به همین دلیل، مناسبترین اقدام، اضافه کردن این بخش از سوی دبیرخانه جشنواره هفدهم است.
پ . ن : یک اشتباه دیگر هم در فرم فراخوان جشنواره وجود دارد که درباره بخش ویژه ، نوشته است مطالبی که از اول فروردین ٨٩ تا پایان شهریور امسال درج شده باشند ، در حالی که طبق روال هر سال ( برای بخش ویژه ) باید از اول فروردین ٨٨ تا پایان شهریور ٨٩ باشد ؛ احتمالاً اشتباه چاپی است اما باید اطلاع رسانی آن تصحیح شود .
اشاره : آنچه در پی می آید مصاحبه سایت "طلبه بلاگ" با من به مناسبت روز یا هفته خبرنگار است . البته در این مطلب با سه تن دیگر از خبرنگاران وبلاگ نویس هم مصاحبه شده است که برای طولانی نشدن نوشته ، پیوند اصل مطلب را در اینجا می گذارم که دوستان می توانند به آن مراجعه کنند .
***
طلبه بلاگ - محدثه انسی نژاد : درست است که گفتهاند روز خبرنگار نه هفته خبرنگار، اما این مسائل برای خبرنگاران کاملا طبیعی است. اینکه سردبیر به تو بگوید این گزارش باید تا 17 مرداد برسد و تو با تمام استرس کاری که داری! و فشار مضاعفی که به خود میآوری، آن را بعد از 5-6 روز تحویل بدهی. حالا اگر این گزارش در مورد خبرنگاران باشد که دیگر هیچی؛ تا یک ماه بعد از روز خبرنگار هم جای دارد که تاخیر داشته باشد!
تصمیم گرفتیم برای روز خبرنگار به سراغ خبرنگارانی برویم که در عین فعالیت در رسانههای جمعی، وبلاگنویس هم هستند و صد البته هم وبلاگنویس خوبی هستند و هم خبرنگار فعالی. خیر سرمان خواستیم سوالات متفاوتی هم بپرسیم؛ حالا دیگر نمیدانیم تا چه حد در این امر موفق بودیم. البته این را میدانیم که پاسخهای جذاب و متنوعی گرفتیم.
این شما و این گزارش روز خبرنگار؛ حداقل فایدهاش این است که 10 دقیقهای طعم گرسنگی از سرتان میپرد.
***
تقی دژاکام، 21 سال است که در روزنامه کیهان مشغول خبرنگاری است؛ دبیر سرویس شهرستانها است و حتی از حسین شریعتمداری که حالا همه کیهان را با او میشناسند، در کیهان قدیمیتر است. سه-چهار سالی است که وبلاگ «آب و آتش» را راهاندازی کرده و انصافا در بسیاری از مواقع که اختلاف -شما بخوانید درگیری- بین وبلاگنویسان ارزشی آغاز میشود، آبی است بر آتش.
واقعاً شغلی بهتر از خبرنگاری سراغ نداشتید که به این شغل رو آوردید ؟ بدون تعارف اگر شغل بهتری بهتان پیشنهاد بشود حاضرید از خبرنگاری استعفا بدهید ؟
تا بهتر را چه بدانید. من به سبب فعالیت مؤثر در انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده حقوق و دانشگاه تهران، چهره شناخته شدهای بودم و به همین سبب، دوستان برای چندین وزارتخانه از جمله وزارت امور خارجه و وزارت کشور پیشنهاداتی در همان حین تحصیل به من دادند. دو سالی هم قبل از آمدن به کیهان، کارمند دولت بودم اما به محض اینکه از سوی آقای مهدی نصیری مدیرمسئول وقت کیهان پیشنهاد آمدن به روزنامه را شنیدم، از تمام مسئولیتهای قبلی استعفا کردم و عطای خارج رفتن و فرماندار شدن و ... را هم به لقایش بخشیدم و با عشق زایدالوصفی کار مطبوعاتی را که از کودکی آرزویش را داشتم انتخاب کردم.
بنابر این، این اتفاق افتاده بود و شغلهای بهتر به معنی نان و آبدار تر و ... به من پیشنهاد شد اما روزنامهنگاری را ترجیح دادم و میدهم.
در همین چند سال ریاستجمهوری دکتر احمدی نژاد، به من هم مثل بسیاری دیگر از کسانی که در حد خودشان برای او تلاشی داشتند، پیشنهاداتی شد و هنوز هم میشود اما تا زمانی که میتوانم کار رسانه ای کنم، کار دیگری نخواهم کرد.
با اینحال اگر پیشنهادی بود بگوییدها!
هر سال صبح 17 مرداد چه حس و حالی دارید؟ شب قبلش خواب هدیه میبینید؟
راستش فقط اول صبح، بچهها روز خبرنگار را به پدرشان تبریک میگویند و شب هم البته هدیهای میخرند! اما وضعیت من با بقیه خبرنگارها کمی فرق دارد. من در سرویس شهرستانها هستم و آنهایی که خواب هدیه میبینند کسانی هستند که حوزه خبری دارند و با روابط عمومی سازمانی، اداره ای، وزارتخانهای مرتبط هستند که البته در این دو سه روز، از سوی آن مراکز دعوت میشوند و هدیه دریافت میکنند یا هدایاشان را دم در نگهبانی میآورند و تقدیمشان میکنند که ما از همه اینها محرومیم و همان طور که گفتم هدیهی ما منحصر میشود به آنچه بچهها برایمان میخرند که با همان هدیه معروف ِ روز پدر! خیلی توفیری نمیکند.
اما خارج از شوخی، اولین روزی که دبیر سرویس شدم مادرم زنگ زد و گفت: تقی! من دیشب خوابت را دیدم و توضیح داد که من دوباره لباس خاکی بسیجیام را پوشیدهام و از خانه و از مادرم دارم خداحافظی میکنم و به سمت اتوبوسی که دم در مسجد محلهمان است می روم تا به جبهه بروم. مادرم کمی نگران بود و فکر می کرد که قرار است شهید بشوم! البته هیچکس تا آن موقع از دبیر سرویس شدنم خبر نداشت حتی همسرم. به همین دلیل خیلی راحت به مادرم گفتم من تعبیر این خواب شما را میدانم و آن این است که در مسئولیت جدیدی که قرار گرفتهام باید مانند یک رزمنده در جبهههای جنگ، جهاد و مبارزه کنم.
بعدها در دیداری که به همراه اعضای انجمن قلم با آقا داشتیم، ایشان فرمودند: فعالیت در بخش فرهنگ، درست مانند جنگیدن در جبهههای دفاع مقدس است و نترسید که بگویید در فرهنگ هم باید مثل یک مجاهد، جنگید و دفاع کرد و من به یاد آن خواب مادرم افتادم.
به نظر شما تهیه یک خبر یا گزارش، برای روزنامه یا سایت خبری دشوارتر است یا نوشتن یک یادداشت برای وبلاگ ؟
بی هیچ تردیدی تهیه یک خبر یا گزارش برای روزنامه یا خبرگزاری سختتر است به دلایل مختلف از جمله اینکه باید مدیریت زمان ِ فوق العادهای داشته باشید تا خبر را هم سریعتر از رقبا و خبرنگاران دیگر و هم دقیقتر و کاملتر از آنان به سازمان متبوع خود برسانید. همچنین درتهیه و تنظیم این گونه خبرها باید ملاحظات خاص آنجا را در نظر بگیرید؛ ملاحظاتی چون حجم صفحات و سیاستگزاریها و جهتگیریهای مرتبط را، اما در وبلاگ، هم زمان و فرصت کافی برای تأمل و تفکر بر روی سوژه مورد نظر خود دارید و هم آزادتر از محیط سازمان متبوع خود هستید و کاملا ً برای دل خودتان مینویسید و دیدگاههای مطروحه در آنجا، تا صد در صد ( اگر بخواهید البته!) نظر شخص خودتان است و نکته دیگر اینکه بعد از انتشار، امکان ویرایش و حذف و اضافه متن خود را دارید و میتوانید استنادات جدیدی به آن اضافه کنید یا اشتباهات احتمالی خودتان را برطرف کنید؛ اما در روزنامه اگر مطلبی زیر چاپ رفت، دیگر رفته است و اگر اشتباهی هم کرده باشید یا کارتان کاستی و نقصی هم داشته باشد دیگر نمی توانید آب رفته را به جو برگردانید.
جالب اینجاست که در بسیاری از موارد، اصلاحیهها نمیتوانند چیز زیادی از تأثیر مطلب چاپ شده را کم کنند و معمولا هم به نظر بسیاری از خوانندگان نوشته اولیه نمی رسند.
همهی اینها به اضافه برخی دلایل دیگر، نشان میدهد وبلاگنویسی بسیار راحتتر از کار در نشریه بخصوص روزنامه است.
زیباترین توهینی که از 17 مرداد سال گذشته تا 17 مرداد امسال دریافت کرده اید چه بوده است؟ علتش چه بوده است؟
خیلی آرزو دارم که بتوانم در هنگام شنیدن توهینها به حضرت زینب کبرا "سلام الله علیها" اقتدا کنم که در پاسخ به طعنه یزید گفت: «ما رأیتُ الاّ جمیلاَ». اما خب فاصله ما با آن حضرت، بسیار زیاد است با این حال توهینهایی که در جریان انتخابات سال گذشته و فتنههای مستمر پس از آن – چه در روزنامه و چه در وبلاگ – شنیدم، از آن جهت که کار خودم را درست میدانم و با خودم هم عهد کرده بودم که آیه شریفه «فاستقم کما اُمرت» را نصب العین خود قرار دهم، علیرغم شدت داشتن، برایم سخت نیامد و خوشحال هستم که توهینها وفحشهایی که شنیدم اکثراً به خاطر پایداری در خط امام و راه ولایت فقیه بوده است.
میدانیدکه وبلاگ آب و آتش از دی ماه سال 1385 تاکنون به طور مستمر به روز می شود و هیچ گاه برای یک روز هم بخش نظرات آن منوط به تأیید مدیر وبلاگ نبوده است و همین الان هم تأیید نظرات کاملا متفاوت در آن که حتی گاهی کامنتدانی را به اطاق چت و گفتوگوی صریح سیاسی تبدیل کرده بود قابل مشاهده است. اما در ایام اخیر، به خاطر فحاشیهای بسیار بیادبانه و ناموسی کسانی که شعار تحمل مخالف و تسامح و تساهل و سعه صدر و گفت و گو و .... میدادند، مجبور شدم بخش نظرات وبلاگم را منوط به تأیید کنم؛ کاری که بشدت از آن متنفرم اما چارهای هم ندارم.
حتی باز یکی دو بار بخصوص در ایام اخیر این کار را لغو کردم، اما باز هم در زمانی که به نت دسترسی نداشتم آنها شروع به فحاشیهای بسیار بی ادبانه و «غیر حیوانی!» حتی، کردند که در وبلاگ نوشتم: «شما بُردید»؛ دوباره بخش نظرات را تأییدی کردم و با صحبتهایی که با برخی از دوستان وبلاگنویس دیگر کردهام شک ندارم که این کار، برنامه ریزی شده و برای این است که ما را متهم کنند که نمی توانیم دیدگاه! های طرف مقابلمان را تحمل کنیم!
بهترین مطلبی که در این یک سال برای رسانه تهیه کرده اید چه بوده است ؟
لازمهی پاسخ به این سؤال، مروری هر چند گذرا به کارنامه کاریم در سال گذشته است اما آنچه به طور قطع میتوانم به عنوان یکی از بهترین و مؤثرترین کارهایی که خودم را راضی کرده است نام ببرم، مطلبی است که در ایام انتخابات برای سایت «رجانیوز» نوشتم و بعدها آن را در وبلاگم هم آوردم با عنوان «دستفروشهای خیابان انتخابات» که اشارهای است به یکی از سکانسهای فیلم دستفروش مخملباف و مقایسهی موضوع آن با شیوه تبلیغاتی هر کدام از سه نامزد اصلی انتخابات ( آقایان احمدی نژاد ، موسوی و کروبی)؛ محسن رضایی را اصلاً ضرورتی ندیدم که به حساب بیاورم. اما اگر به من وقت بیشتری میدادید شاید می توانستم کار بهتری هم سراغ بگیرم.

این سفره ساده ای که چند نفر بیشتر جا ندارد که کسی کنار آن بنشیند، نه! سفره ای که با نان و پنیر و سبزی خوردن و البته آش رشته هوس انگیز آن، از غروب امروز خانه های ما را زینت می بخشند هم نه، سفره های بزرگتر اغنیا و ثروتمندان که در آن مرغ و ماهی و فسنجان و... آن را پر و پیمان می کنند هم نه، سفره ای که پنجشنبه- جمعه های این ماه دو سه متر بزرگتر است و در کنار آن عمه و دایی و خاله و مامان بزرگ و آقاجون و... در کنار آن می نشینند و اولش آقاجون دستهایش را بلند می کند و برای همه اهل سفره، برای همه فامیل، برای دختر- پسرهای ازدواج نکرده، برای فقیر فقرای بی کس و کار، برای سلامتی همه مؤمنین و مؤمنات دعا می کند،... نه آن هم نه. سفره ای بزرگتر، سفره ای زیباتر، سفره ای پر از خوراک های رنگارنگ معنوی پهن شده است که در آن همه را دعوت کرده اند، نه شما خانواده سه چهار نفره را، نه با عمه و عمو و دایی و خاله و بچه ها، نه با همسایه ها، نه با فامیل ها، نه با همکارهای اداره، نه با هم مسجدی ها، فقط! همه هستند، حتی غیرمسلمان ها. این سفره و این مهمانی برای همه بندگان خداست که مهمانانش را با «گرسنگی و تشنگی» درجه می دهد و البته، قبل از برپایی این سفره و بعد از آن، آقای این زمانه، دستهایش را بلند می کند و برای همه مردم دعا می کند، هم در آغاز سفره و هم در پایان آن.
راستی! ما هم برای آقای مهربان زمانه مان دعا می کنیم؟
این شرح عکس در شماره روز پنجشنبه اول ماه مبارک رمضان در صفحه اول و سوم کیهان چاپ شده است .
"خبر" از ما نمی گیرد "نگار" ی ،
چه عالی !
سلام الله ما کرّ اللیالی ...
*
پ . ن ١: امسال کیهان همزمان با 17 مرداد ، خون خبرنگارهایش را توی شیشه کرد ؛ کجا ؟ سالن روابط عمومی .
خداییش من که برای ساندیسش رفته بودم ؛ به خانومی که خون می گرفت گفتم : اگر دو بار خون بدم ، میشه دو تا ساندیس بدید ؟!
پ . ن ٢: رضا رفیع هم در جواب پیامک من این رباعی را فرستاده است :
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ِ سر ِ زلف نگاری بوده است
این دسته ! که بر گردن او می بینی
روزی قلم خبرنگاری بوده است !
پ . ن آخر : خب دوستان ! دیدید که باز هم این جماعت فحاش ِ "ادب مرد به ز دولت اوست " به فاصله همین دیشب تا امروز صبح که دسترسی به نت نداشتم چه اظهار فضله هایی کردند ! نگفتم که اینها از فضای باز می ترسند و حرفی جز فحش و دشنام دادن ندارند ؟ و قصدشان این است که کامنت دونی وبلاگ بچه های انقلابی و متدین بسته باشد تا بهانه ای داشته باشند برای اتهام زدنهایشان که اینها از جواب شنیدن می ترسند ؟ خب ، در هر صورت آنها بُردند اما با نامردی . پس از حالا به بعد خیلی خودشان را به زحمت نیندازند : کامنتدونی آب و آتش ، نیازمند تأیید شد !
راحیل عزیزم !
سلام ، امروز که صبح نفس نفس زنان خبر خوشت را دادی نمی دانی که بیش از خودت ، من خوشحال شدم ؛ نمی دانی که تمام ثانیه ها را از ساعت ٩ صبح به بعد می شماردم تا ببینم کی خبر می دهی و چه خبر می دهی . وقتی روی گوشیم نام تو را دیدم تا چند ثانیه می ترسیدم که گوشی را بردارم اما من هم مثل تو مطمئن بودم که نتیجه آن همه تلاشهای تو چیست .
راستش را بخواهی من از آن روزی که ده - دوازده ماه پیش دیدم روی یک برگ کاغذ گلاسه آ چهار ، با خط خوشی که از بابا بزرگ به ارث برده ای نوشته ای : "سپیده .... نفر اول المپیاد ادبی کشور " می دانستم که روزی بزودی موفقیتت را جشن خواهیم گرفت ؛ من از روزها و شبهایی که به من و مادرت و همه کسانی که به زیارتگاه و حرمی مشرف می شدند التماس دعای آنچنانی می کردی ، از دعاهایی که سر نمازهایت می کردی ، از بیخوابیهایی که به خودت می دادی و از تفریح و گردشَت می زدی تا به درس و مطالعه ات بپردازی و از جمع جبری همه اینها مطمئن بودم که روزی این خبر خوش را خواهم شنید .
تو از خدا مدد گرفتی ، تمام تلاشت را هم کردی ، سختیها را هم گذراندی و حالا پس از یک سال ، ثمره همه اینها را گرفتی :
نفر اول و دارنده مدال طلای المپیاد ادبی کشور
راحیل جان !
همه عرصه های زندگی هم همین طور است : توکل به خدا ، تلاش مضاعف ، دعا و انابه به درگاه خداوند قادر متعال ، بردباری و تحمل سختیها و سر آخر چشیدن شیرینی نتیجه و نتیجه شیرین !
دختر خوبم !
امام خمینی عزیزمان در سخت ترین فراز جنگ و در هنگامی که رزمندگان دلاورمان پس از ماهها خرمشهرمان را از چنگ اشغالگران بعثی آزاد کردند ، در پیامی فرمود : خرمشهر را خدا آزاد کرد . و ما هم امروز در هر فتح کوچک و بزرگی در عرصه زندگی باید یادمان باشد که همه این پیروزیها فقط و فقط از جانب خداوند مهربان است و بس . ما البته سهم تلاش و سرسختی و همت و تدبیر و برنامه ریزی و ... را داریم اما توفیق همه اینها را هم از جانب خداوند داریم همان گونه که تو در تمام این روزها و ماهها ، ثمره این توفیقات الهی بودی و آن را دیدی .
در این میان ، سهم کمکها و همراهیهای مادر و بخصوص خواهر کوچکت زهرا که در هنگامی که تو مشغول مطالعه و تحقیق و تلاش مضاعف درس خواندن بودی ، می کوشیدند تا کوچکترین کاری در خانه به تو ندهند و آرامش تو را به بهترین وجهی فراهم کنند و از خیر سفرها و تفریحات معمول تابستانه و سالانه بگذرند و ... ، در موفقیت تو بسیار پر رنگ است و من مطمئنم و تو هم می دانی که اگر کمکهای این دو در کنار دعاهای بابابزرگ و مامان جون و عموها و عمه ها و خاله نبود ، شاید تو امروز جایگاه دیگری داشتی و خوشحالم که به فراست نقش هر کس را در این موفقیت بزرگ می دانی .
تو امروز در حالی خود را آماده می کنی که یکماهه کلاس چهارم دبیرستان را جهشی بگذرانی و از اول مهرماه با انتخاب خودت پا به دانشگاه مورد علاقه ات بگذاری که الگوی خوبی از شیوه موفقیت را پیش رو داری ؛ الگویی که بخش اصلی آن را در این نوشته برایت توضیح دادم و تو هوشمند تر از آن هستی که در بقیه عرصه های زندگی ، خدا را فراموش کنی ، برنامه ریزی را کنار بگذاری ، نقش دعا را کمرنگ ببینی و همراهیهای دیگران در این تقسیم کار اجتماعی به چشمت نیاید .
برایت در بقیه زندگی و در پله های بعدی درس و تحصیل علم و معنویت ، از خداوند قادر مهربان توفیق بیشتر می طلبم و روی ماهت را می بوسم .
فدایت : بابا تقی
شنبه نهم مردادماه ١٣٨٩ خورشیدی
پانوشت اول : در ضمن حالا دیگر می توانی با خیال راحت یک روزنوشت خوشحال کننده در وبلاگت داشته باشی . بخصوص اینکه "رضا امیرخانی" پیامک زده و ضمن تبریک به تو ، ابراز امیدواری کرده است که ان شاء الله از سربازی هم معاف شوی !
پانوشت دوم : باید فکر کنم حالا که این خبر خوش ، موقعی به ما رسیده که چیزی به سالگشت تولدت باقی نیست ؛ چه چیزی می تواند بهترین هدیه تولد تو از طرف من باشد ! امیدوارم پیشنهادت جوری نباشد که ورشکستم کنی !
بهار و دقیقاً اردیبهشت ماه سال 1385 بود که به همراه تنی چند از سردبیران روزنامه های مختلف ، سفری هفت هشت روزه به لبنان داشتیم . در این سفر ، به میزبانی بچه های حزب الله ، از مناطق جنوب بخصوص شهرهای صور و بنت جبیل و خِیام و بازداشتگاه معروف اسرائیلی ها در آنجا که به بازداشتگاه خیام معروف است نیز دیدن کردیم .
اما یکی از به یاد ماندنی ترین بخشهای این سفر ِ پر خاطره ، حضور در نقطه صفر مرزی لبنان و فلسطین اشغالی بود که با سیم خاردار از هم جدا می شد و لبنانی ها در آنجا ، دو تندیس سنگی - درست به مانند ستونهای جمراتی که مردم در ایام حج بمثابه شیطان به آنها سنگ می زنند - درست کرده بودند و هر بازدید کننده ای اعم از مسلمان یا مسیحی با برداشتن چند سنگ ، آنها را و در واقع دشمن صهیونیستی اشغالگر را رمی می کند .
اهالی روستایی که در این نقطه مرزی بود می گفتند : درست پشت این دو جَمَره ، مقر نگهبانی سربازان اسرائیلی بود اما از بس توریستها و مردم به این دو جمره سنگ زدند و این سنگها به سر و صورت اسرائیلی ها خورد ، آنها مجبور شدند مقر نگهبانی خود را ده بیست متر آنطرفتر ببرند .

یادم می آید چند ماهی از دستگیری زنده یاد "احمد متوسلیان" و خبرنگار ایرنا و راننده و آقای موسوی دیپلمات ایرانی به دست نیروهای سمیر جعجع نگذشته بود که یکی از بچه های آنجا تعریف می کرد : یکی از اعضای حزب امل اسلامی ( یکی از گروههای اصلی تشکیل دهنده حزب الله بعدی ) یکی از تصاویر بر چسب دار ِ امام خمینی را به دست می آورد و شبانه بر روی یکی از تانکهای اسرائیلی که آن موقع تا دره بِقاع لبنان آمده بودند می چسباند . فردا تمام آن یگان دهها کیلومتر عقب نشینی کرده بود !
برای نسل خمینی ، این وعده خداوند مثل تمام وعده های دیگرش مثل روز روشن است که تحقق خواهد یافت که : انّ الباطل کان زهوقاً... و ان الارض یرثها عبادی الصالحون ...
و : الیس الصبح بقریب ؟
پ . ن : این مطلب با کمی تأخیر به مناسبت سالگرد پیروزی افتخار آفرین مجاهدان حزب الله لبنان بر ارتش پوشالی اسرائیل در جنگهای سی و سه روزه نوشته شد و ارزشهای دیگری هم دارد !
مردم ، بنده چرب و نرم دنیا و طالب صندلی و پست و مقام و زد و بندند و انقلاب ، لقلقه زبانشان است تا با آن معیشت کنند . پس اگر به ابتلا و سختی و گرفتاریی آزمایش شوند : انقلابی های واقعی اندکند .
*
شاید اگر امام حسین "ع" امروز می خواست حدیث گرانسنگ مشهورش * را به زبان روز ما بگوید ، چنین می گفت .
* النّاسُ عَبیدُ الدُنیا و الدینُ لَعقٌ علی السِنَتَهُم یَحوطونهُ ما درَّت بِهِ مَعائِشَهُم فَاذا مُحِّصوا بالبلاء قَلَّ الدَّیانون .
بحار الانوار ، جلد 78، صفحه 117.
آنچه در پی می آید، بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدویت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.
در این بخش، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایران تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.دکتر همچنین در این کنفرانس بدون نام بردن از مرحوم مهندس بازرگان ، از کسانی که سعی دارند دین و معنویات آن را با اصول علم تجربی اثبات کنند انتقاد می کند .
در آستانه میلاد مسعود و فرخنده منجی عالم بشریت مهدی موعود "عج" ، این مطلب را به نقل از سایت رسمی خبرگزاری برنا نقل می کنم :
***
مذهبی های عادی هیچ لزومی نمی بینند که اعتقاد به عمر طولانی امام زمان را با اصول و قوانین زیست شناسی جدید توجیه کنند، آنها معتقدند که خداوند چنین رسالتی را به فردی از انسان واگذار کرده و برای انجام رسالتش استعداد زنده ماندن بیش از عمر بشر معمولی را به او عطا کرده و این اراده خداوند است و خدا بر هر کار تواناست و توجیه فیزیولوژی و بیولوژیک آن لازم نیست. اعتقاد به امام زمان در این گروه آخری یعنی مذهبی هایی که نمی خواهند معتقداتشان را با اصول علمی جدید توجیه کنند، خیلی روشن است و آن اینکه امام زمان از ذریه پیغمبر اسلام و به طور دقیق فرزند امام حسن عسکری و یکی از اوصیای بحق پیغمبر است که او را پس از خودش در فهرست اسامی 12تن نام برده که به دنیا آمده و بعد غایب شده است، غیبت کرده است، نه از دنیای مادی و از بین چشم ها، او را "نمی شناسند" اما "می بینند" .شاید بسیاری دیده اند و هم اکنون در کوچه و بازار می بینند! اما بازش نمی شناسند. این غیبت از چشمهاست، نه از ماده، نه از طبیعت و نه از زمین. این است که برخلاف عیسی که بنابر مشهور به آسمان رفته و سوشیانت که به عقیده پیروانش در عالم دیگر است و امام محمد حنیفه که در کوه رضوا مخفی است، مهدی موعود در میان مردم زندگی عادی دارد و همه او را می بینند؛ اما نمی شناسند.
امام دو دوره غیبت داشته است: اول - غیبت صغرا (کوچک) که در این دوره چهار "باب" یا "نایب خاص" – که اختصاصاً خودش تعیین کرده- واسطه میان او و شیعیان بوده اند.
دوم - پس از این دوره و پس از مرگ چهار نایب خاص، دوره " غیبت صغرا" (که مدتش عمر یک نسل است) تمام شده و " غیبت کبرا" (بزرگ) فرا رسیده است که اکنون، در این دوره هستیم. در این دوره دیگر "باب" یعنی واسطه ورود و تماس، یا "نایب خاص" – یعنی نماینده ویژه یا کسی که به جای امام کار می کند و با مردم تماس دارد و به دست امام منصوب شده – وجود ندارد و تنها راه تماس مردم، با او که رهبر است و زنده و حاضر "نایب عام" است.
این نایب عام را چه کسی انتخاب می کند؟ بر خلاف آن چهار تن که امام آنها را شخصاً نصب کرده، اینان را مردم با کمک «اهل خُبره» انتخاب می کنند .چگونه انتخاب می کنند؟
در اینجا یک مسئله بسیار اساسی و حساس مطرح می شود. مسئله ای که از نظر تاریخی و بویژه از نظر اجتماعی و سیاسی و هم از نظر فکری و مرامی سخت عمیق و شگفت آور است و در عین حال، مثال بسیار روشنی است که تشیع را تا چه حد وارونه کرده اند و این پوستین را از رویه دیگری -که بد منظره و ترس آور و زشت و بیزار کننده است (و این رویۀ دیگر خودشان است) – بر اندام روح و اندیشه و شعور و احساس و جهان و زندگی ما پوشانده اند!
در عصر غیبت کبرا ، یعنی دوران نامحدود تاریخی که از قرن سوم هجری آغاز می شود و تا خدا بخواهد ادامه دارد، شیعه یک فلسفه سیاسی و مکتب اجتماعی ویژه ای پیدا می کند که به همان اندازه که امروز منحط و ذلت آور و ضد مردم و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی، اهانت آمیز و نفی کننده مسئولیتهای اجتماعی و یاس آور و تسلیم بار نشان داده می شود و جز برای توده سر به زیری که عمل می کنند اما فکر نمی کنند و می پذیرند ولی نمی فهمند، اساساً قابل دفاع نیست. آری، درست به همین اندازه، مترقی و عزت آور و مردمی و نسبت به انسان و اراده و آزادی و اندیشه انسانی ، حرمت آمیز و تثبیت کننده مسئولیتهای اجتماعی و بخشنده خوشبینی تاریخی و استقلال عقلی و روحی است:

با آغاز دوران غیبت بزرگ و خاتمه کار نُواب انتصابی - که امام به وسیله آنها، در نهان، بر مردم خویش حکم می راند ، و مردم، از طریق این بابهای تعیین شده، با شخص رهبر تماس داشتند و وظیفه اجتماعی خود را از او کسب می کردند و حقیقت اعتقادی مذهب خویش را از او می پرسیدند - رابطه قطع می شود و مسئولیت امام به مردم واگذار می شود و دوران انتصاب پایان می گیرد و عصر "انتخاب" فرا می رسد.
" توقیع (فرمان) ِ مشهور امام –که پیش از ورود به دوران "غیبت بزرگ" صادر شده است- نظام ویژه ای را که جانشین ِ نظام ِ "امامت" می شود ، بدین گونه اعلام می دارد :
فَامّا الحَوادث الواقِعَه ، فارجِعوا فیها اِلی رُواةِ احادیثُنا ، فَانّهُم حُجَتی عَلَیکُم وَ اَنا حُجَتُ الله عَلَیهِم ( اما دربارۀ پدیده ها و رویدادهایی که در مسیر زمان و در طی تحولات و تغییرات اجتماعی وقوع می یابد ، به راویان سخن ما - دانشمندان و متفکرانی که به سخنان ما ، هم دانایند و هم آشنا - رجوع کنید ، که آنان حجت منند بر شما و من حجت خدایم بر ایشان ).
اما اینها چه کسانی اند ؟ و چگونه و چرا انتخاب می شوند ؟
ضوابط و شرایط ِ انتخاب آنان را امام صادق برای توده مردم اعلام کرده است :
امّا ، مَن کانَ مِن الفُقَهاء صائِناً لِنَفسِه ، حافِظاً لِدینه ، مُخالفاً لِهواهُ ، مطیعاً لامر مولاه ، فللعوام اَن یُقَلّدوه (اما ، از دین شناسان ، آنکه نگهدار و خویشتنش بود ، نگهبان ایمانش ، مخالف هوسش ، فرمانبردار خدا و مطیع امر مولایش ، بر توده مردم است که تقلیدش کنند).
بنابر این می بینیم که در این دوره غیبت کبرا یک نظام انتخاباتی خاص به وجود می آید و آن یک انتخابات دموکراتیک است برای رهبر ، اما یک دموکراسی آزاد نیست . گرچه این انتخاب شونده به وسیله "مردم" انتخاب می شود ، اما در برابر "امام" مسئول است . و در برابر مردم نیز . بر خلاف دموکراسی که منتخب به وسیله "مردم" ، فقط در برابر ِ "خود مردم" که انتخاب کنندگان و موکلین او هستند مسئول است . این است که مردم ، "نایب عام" را خودشان ، با تشخیص و آرای خودشان ، بر اساس این ضوابط انتخاب کرده و رهبری او را می پذیرند ، و او را جانشین امام تلقی می کنند ، و این جانشین امام در برابر امام و مکتب او مسئول است یعنی بر خلاف نماینده ای که با نظام دموکراتیک انتخاب شده ، مسئول این نیست که ایده ها و ایده آلها و نیازهای مردمی که او را انتخاب کرده اند بر آورده کند ، بلکه مسئول است که مردم را بر اساس قانون و مکتبی که امام و رهبر و هدایت کننده آن مکتب است هدایت کرده و آنها را بر اساس آن مکتب تغییر و پرورش دهد .
البته این انتخاب که یک "انتخاب مُقُیّدی" است، به این معنی نیست که همه مردم بیایند رای بدهند و هر کس آرایش بیشتر بود، به جانشینی امام منتخب شود و در مسند نیابت امام قرار گیرد، بلکه چون این فرد یک شخصیت اجتماعی است و در عین حال یک شخصیت علمی، بنابراین توده نا آشنا با علم، خود به خود شایستگی انتخاب او را ندارند و عقل حکم می کند کسانی که آگاهی و علم دارند و می دانند که عالم ترین و متخصص ترین و آشنا ترین فرد به این مکتب کیست، یعنی "عالِم شناسان" به این انتخاب مبادرت ورزند. و مردم هم که خود به خود با فضلا و وروحانیان و علمای مذهب خودشان تماس و به آنها اعتماد دارند و از آنها پیروی می کنند، طبعاً رای آنها را برای انتخاب نایب امام می پذیرند و این یک انتخاب طبیعی است، همان طور که درباره متخصصان دیگر این کار را می کنیم، مثلاً من که بیماری قلب دارم و شخصاً هیچ گونه آگاهی طبی ندارم، بزرگ ترین متخصص قلب را خودم انتخاب نمی کنم و معمولاً از دانشجویان پزشکی ، اطبا ، داروسازان و یا کسانی که آگاهی به این مسایل دارند استخبار می کنم که بهترین متخصص قلب کیست و بنابر اعتقادی که به ایشان دارم، رای ایشان را به عنوان رای خودم می پذیرم ؛ یک نوع انتخابات دو درجه ای طبیعی.
این امام، در دوره غیبت، مسئولیت هدایت خلق و پیروانش را برعهده علمای روشن و پاک و آگاهان برمذهب خود می گذارد تاظهورش فرا رسد و آن هنگامی است که رژیم های حاکم و نظام های اجتماعی در سراسر زندگی انسان ها به حضیض فساد رسیده باشد.
او در کنار کعبه ندا در می دهد و انقلابش را از آنجا آغاز می کند، و بعد دو نیروی عاصی بر نهضت او در زمین به وجود می آیند: یکی دجّال، مرد مسخ شده افسونگری که در دل ها و اندیشه ها، اختلال و انحراف ایجاد می کند و یک چشم است، با چشم چپ، که در میانه پیشانی دارد و شراره از آن می تابد و دیگری مردی است سفیانی که نیرویی جمع و فلسطین و اردن را اشغال می کند و از آنجا مقاومتش را در برابر این نهضت آغاز می نماید ولی نیروی او میان مکه و مدینه نابود می شود.
امام پس از ظهور و اعلام نهضت خویش در کعبه با 313 تن که نخستین گروندگان و همگامان او هستند به کوفه می آید و آنجا را مرکز قدرت خویش قرار می دهد و در پشت کوفه به قدری از علمای فاسد می کشد که جوی های خون روان می شود و مبارزه با شمشیر و جهاد و کشتار آغاز می نماید و حکومت عدل را "در سطح جهانی" استقرار می دهد و از همه ستمکاران تاریخ انتقام می گیرد، شکست کربلا را جبران می کند و تمام رهبران و پیشوایان بحق ، انبیا و ائمه شیعی را که نتوانستند هدف خودشان را تخقق بخشند، و پایمال و شکست خورده ظلم و زور شدند به حکومت حقه خویش می رساند و نظام عدالت به جای زور، و تقوا به جای فساد، و برادری به جای نفاق و خصومت ، چنان در دنیا مستقر و استوار می شود که گرگ و میش از یک آبشخور آب می خورند.
پرچمی که به دست دارد پرچم مسلمانان در جنگ بدر و شمشیرش، شمشیر علی ( ذوالفقار ) است، زرهی که بر تن دارد زره رسول خدا پیغمبر اسلام، و پایتخت قدرتش کوفه و آغاز ظهورش کعبه است، و بعد از استقرار حکومت جهانی عدل، کشته می شود. این تمام کلیات طرز تفکر شیعه امروز درباره امام زمان است.
من شخصاً به این طرز تفکر، و طرح این شکل اعتقادی بیش از از طرحی که در ذهن تحصیلکرده های روشنفکر مذهبی است و می کوشند تا اصل امام زمان را با اصول فیزیولوژی و فیزیک و شیمی و بیولوژی اثبات کنند معتقدم.
یکی از دانشجویان اخیراً از من پرسیده بود که آیا "به دلیل اینکه علوم طبیعی عمر محدودی برای انسان قائل نیستند و یا آنچنان که بعضی ازنویسندگان دانشمند -که من شخصاً به آنها احترام می گذارم- اخیراً می خواهند اثبات کنند که: چون عمر انسان محدود نیست، پس می توان یک عمر چند هزار ساله را پذیرفت، برای امام زمان می شود چنین استدلالی را به کار برد؟ "
در جوابش عرض کردم من کار ندارم که می شود یا نمی شود. بیاییم به جای حل این مسئله و به جای اینکه اذهان و افکار را به این مطالب ذهنی و کلامی -به صورت قدیم و یا جدیدش– متوجه کنیم به یک مسئله بزرگتر توجه کنیم و آن اینکه "اعتقاد به این اصل چه فایده ای دارد؟ مهم این است که دریاییم اعتقاد و یا عدم اعتقاد به این اصل چه نقش مثبت و یا منفیی می تواند در رسالت، مسئولیت، سرنوشت و وظیفه فردی و اجتماعی ما داشته باشد؟ یا در زندگی امروز ما چه تاثیری می تواند به جای گذارد؟
من در تحقیقات اسلامی به یک اصل معتقدم و این اصل را در تمام بحث هایی که راجع به مذهب و اسلام می شود، صادق می دانم و آن این است که به جای اینکه -مثل علمای قدیم یا جدید– اعتقاد به یک اصل را از راه های علمی و منطقی و یا تئوری های فیزیک و شیمی و کلام و فلسفه اثبات، و حق و باطل آن را به این شکل ها و با این وسایل تحلیل کنیم، بیاییم یک ملاک مطمئن تر از نظر حقیقت یابی و مفید تر از نظر زندگی اجتماعی بیابیم و به کار ببریم.
ما که مسلمانیم، آدم و بهشت و نبوت و وحی از اصول اعتقادیمان است، به طور مشترک، و اختلافمان در برداشت و نوع تلقیمان از این اصول است، تو جوری برداشت می کنی، من جور دیگر و سومی جور دیگر، آیا برداشت من از این مسئله اسلامی درست است؟ یا برداشت تو؟ و یا آن طوری که دیگری می فهمد؟ و یا اصلاً هیج کدام؟
یکی استدلال فیزیک و شیمی و فیزیولوژی و بیولوژی می کند، دیگری استدلال کلامی، و دیگری استدلال عقلی و فلسفی، دیگری عرفانی و اشراقی و.... به سادگی می توان فهمید کدام درست است. اگر دیدید که استباط من مثلاً از اصل "امامت" و اعتقاد به آن، با طرز تحلیلی که می کنم و جوری که می فهمم ، در زندگی شخص معتقد به این اصل، و جامعه ای که به این اصل اعتقاد دارد تاثیر مثبت و سازنده ومترقی دارد، پس این استباط درست است، حقیقت دارد. و اگر استباطی که ما از این اصل می کنیم و برای آن پنجاه تئوری علمی هم از قول علما و حامعه شناسان و شیمی دانان و فلاسفه قدیم و جدید هم داریم ، دیدیم که در زندگی ما اثر سازنده ای ندارد، در بینش و تفکر اجتماعی و روشنی فکر ما تغییر نمی دهد. باید در درستی نظریه مان شک کنیم.
اگر در یک جامعه ای ، عده ای امامت را به این شکل که تو استدلال و اثبات کردی پذیرفته و معتقد شدند چه تغییری در سرنوشتشان حاصل و چه اثری در وظیفه شان خواهد داشت؟ سرنوشت کسانی که به این اصل معتقدند با آنهایی که اعتقاد ندارند چه تفاوتی دارد؟ بعد می بینیم که من و تو به امامت معتقدیم ولی ملت های دیگری هستند که اعتقادی به این اصل ندارند و وضع زندگیشان با ما چندان فرقی نداشته و حتی از ما هم بهتر است. وقتی آثار این عقیده به کیفیتی است که می بینیم ، باید دید عیب در کجاست. آیاد اعتقاد به امامت اصل درستی نیست؟ نجات نمی دهد؟ عزت نمی دهد؟ مسئولیت نمی دهد؟ آگاهی نمی دهد؟ ارزش انسانی نمی دهد و انحطاط می آورد؟
این را نمی توان گفت، به دلیل آن که همه ما معتقد به این اصل هستیم که اسلام و تشیع، مذهب زندگی ساز و عزت بخش است، یا آن طوری که ما این اصل را می فهمیم غلط است؟ نمی شود اصل امامت یک اصل حقی باشد -چنان که واقعاً هست- و ما به این حقیقت به درستی آگاه شده باشیم و در عین حال، سرنوشتمان عبارت از بدبختی و ذلت باشد.
علی"ع" شخصیتی است که ملت ما به او معتقد است، معتقد بودن به او یا دلبستگی و عشق و ایمان به فرزندش حسین، یک اصل است .می بینیم ما به حسین معتقدیم، اما زندگیمان از آخرت یزید هم بدتر است. آیا اعتقاد به رهبری علی و اعتقاد به نهضت حسین به درد شب اول قبر و سؤال و جواب آنجا می خورد؟ و بعد که سرمان را توی قبر گذاشتیم و زندگی پس از این جهان را آغاز کردیم فرق بین ما و کسانی که اساساً به این اصل معتقد نیستند پدیدار می شود؟ هرگز: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخرة اعمی و اضل سبیلاً (هرکه اینجا کور باشد، در آخرت نیز کور است و بلکه گمراهتر است): پس امامت و ولایت باید به درد اینجا بخورد تا در آنجا هم نتیجه بدهد.
آیا می توانیم در این شک کنیم که اصولا اعتقادی به رهبری علی، انحطاط آور است؟ یا دلبستگی به نهضت و رسالت حسین خمودی و سستی و ذلت می آورد؟ نه، حتی یک روشنفکر غیر مذهبی هم اگر آزادیخواه باشد چنین شکی نمی کند. پس هزار و یک دلیل هم اگر در اثبات عقیده و تلقی فعلی مان از تشیع علی و عشق به حسین بیاورید مسلم است که نوع تلقی ای که از این دلبستگی ، از این نهضت و این نوع تصویری که از چهره علی یا حسین در ذهن داری غلط است. این را باید تصحیح کنی، جز این امکان ندارد. پس می بینیم که یک ملاک محکم و روشن که همه می توانند به سادگی بهفمند و درک آن فلسفه و کلام و فیزیک و شیمی نمی خواهد، در دست همه مان هست و آن اینکه اگر شیعه هستیم ، اگر مسلمان هستیم و به اصول اسلامی یا شیعی معتقدیم ولی این اصول در سرنوشتمان ، اثری نداشته و چنانچه منکر هم باشیم باز در وضع و مسئولیت وجبهه گیری های اجتماعی مان و زندگی فردی و جمعی مان فرقی نمی کند، معلوم می شود در نوع شناختی که از این اصول داریم باید شک کنیم . زیرا همه ما به این اصل ، اعتقاد مشترک داریم که امکان ندارد یک ملتی مسلمان باشد و به رهبری علی و راه او معتقد، ولی این اعتقاد هیچ فایده ای در زندگیش نداشته باشد.
بدیهی است که، به قول عیسی" هر درختی را از ثمرش باید شناخت" و ثمرات شجره اعتقادی ما این نیست، پس بیاییم به جای اینکه به حل مشکلات ذهنی و کلامی –که غالباً خودمان آنها را می تراشیم- بپردازیم، از دید دیگری مسئله را مطرح کنیم.
به این ترتیب که از همان اول ، از خودمان و از کسی که یک عقیده اسلامی را بیان می کند، بپرسیم: فایده اش چیست؟ برای چه گفته شده؟ چه تاثیری بر جامعه و سرنوشت فردای ما دارد؟ و اعتقاد یا عدم اعتقاد به آن علاوه بر آثار اخروی در زندگی پیش از مرگ ما چه اثری را داراست؟
چون معتقدیم که اسلام دین زندگی است و کهنه نشده، یعنی هر قصه ای که در قرآن هست و هر عقیده ای که در اسلام و مذهب تشیع مطرح است، باید در زندگی امروزی و سرنوشت فردی و جمعیمان، در آگاهیمان، در عزت و شخصیت و استقلالمان نقشی داشته باشد که کسانی که به آن معتقد نیستند از اثرش محروم هستند.
اگر چنین بود پس نوع برداشت مسئله درست است، و الا اگر هزار دلیل هم داشته باشد غلط است، زیرا "و انتم الاعلون ان کنتم مومنین- لله العزه و لرسوله و للمومنین (وشما، اگر ایمان داشته باشید، برتر و بالاتر از همه اید، عزت ویژه خدا و رسولش و مومنان است.) پس اگر دیدیم مومنین عزت ندارند بلکه ذلیلند و از نظر شعور و فرهنگ و اقتصاد و تمدن و قدرت نظامی، کفار بر آنها برتری و بالایی دارند، باید یقین کنیم که ایمانمان عوضی است و اسلام را وارونه به ما فهمانده اند!
حال به سادگی می توان فهمید که در مورد امام زمان بهتر است به جای اینکه این مسئله را طرح کنیم و بااستدلال های ذهنی و شرح و بسط های کلامی و فلسفی و عرفانی و حتی فیزیک و فیزیولوژی جدید اثبات کنیم که امام کجا غیب شده و چگونه غیب شده و الان کجاست و چه جور زندگی می کند و چه می خورد و چه وضعی دارد و غیب چیست و غایب شدن چگونه است و... مسئله را به این شکل مطرح کنیم که اصولاً اعتقاد یک فرد، یک گروه، یک ملت به امام زمان، به انتظار و همچنین به اصل انقلاب آخرالزمان، چه ارزشی از نظر زندگی اجتماعی امروز دارد؟ و مفاهیم و هدف هایی را که در این اصل اعتقادی هست استخراج کنیم، مسئولیت های خود را در برابر این عقیده و در عصر غیبت بفهیم، بفهمانیم، و بدان عمل کنیم.
این یک "پیشنهاد" نیست، "نظریه" من نیست، بینش و روح اسلام نخستین این است. این دو امام زمان، دو امامت، دوشیعه و دو اسلام است. یکی اسلام به عنوان "ایدئولوژی" (یعنی، مکتب اعتقادی، اعتقاد مرامی و هدایتی، یعنی دین) که مسایل اعتقادی و مراسم عملی و حتی عبادی آن، عاملی است برای تکامل معنوی انسان و عزت و رشد اخلاقی و فکری و اجتماعی و "سلاحی" است برای ترقی زندگی نوع انسان و جنبه علمی دارد و برای پیش از مرگ هم مفید است. دیگری که مجموعه علوم و معارف و دانش ها و اطلاعات بسیار از قبیل فلسفه و کلام و عرفان و اصول و فقه و رجال و... است. اسلام به عنوان یک "فرهنگ".
اسلام به عنوان ایدئولوژی، ابوذر می سازد. اسلام، به عنوان فرهنگ، ابوعلی سینا؛ اسلام به عنوان ایدئولوژی ، مجاهد می سازد ، اسلام به عنوان فرهنگ ، مجتهد می سازد . اسلام به عنوان ایدئولوژی –یعنی عقیده- روشنفکر می سازد و به عنوان فرهنگ، عالِم. عقیده اسلامی است که مسئولیت و آگاهی و هدایت می دهد. علوم اسلامی یک رشته خاص علمی است که یک مستشرق نیز می تواند فرا گیرد، یک کج اندیش مرتجع یا بداندیش مغرض هم ممکن است آن را واقعاً داشته باشد. این است که یک فرد تحصیل نکرده ممکن است اسلام را درست تر فهمیده باشد و اسلامی تر فکر و زندگی کند و مسئولیت اسلامی را تشخیص دهد تا یک فقیه یا عالم اصول یا فیلسوف و عارف. کسی که مثلاً «رسائل» و «مکاسب» را خوانده است به احکام اسلام واقف می شود و اما آنکه شرح حال و زندگی پیغمبر را خوانده است، معنی اسلام را شناخته .
به هر حال ، عقیده من این است که کسی که مثلاً کتاب "اسفار" ملاصدرا یا "شفا"ی ابوعلی را تحصیل کرده یک فیلسوف اسلامی است ، اما کسی که نهج البلاغه علی "ع" را می شناسد ، اسلام شناس است . اسلام به عنوان عقیده را باید در قرآن ، زندگی پیغمبر ، شناخت اصحاب و پروردگان نمونه مکتب اسلام شناخت ، یعنی همان منابعی که امروز حتی در میان دانشمندان اسلامی و برنامه رسمی تحصیلات اسلامی متروک مانده و در میان مردم مجهول است . اشعار شعرای عرب در مدارس اسلام به عنوان متن ادبی تدریس می شد و نهج البلاغه هرگز به هیچ عنوان ! فلسفه یونانیها و منطق ارسطو برنامه درسی بود و تفسیر قرآن نه ، سیره پیغمبر اسلام و شرح حال و افکار و شیوه زندگی و مبارزات ائمه مطرح نیست و اگر هم استثنائاً چند نفری به خواست فردی خود تحقیق کنند ، علم اصلی حساب نمی شود ؛ فضل است ! این است که متأسفانه طرز تفکر و بینش ما در مسائل اسلامی ، با روش اسلامی و روح و اثر آن بیگانه است در حالی که قرآن و طرز فکر و شیوه زندگی پیغمبر و پروردگان وی همیشه می کوشند تا افکار مسلمانان رااز مسائل ذهنی و طرح معماهای غیر واقعی و تفکر در مسائل غیبی و بحث از آنچه یا بی ثمر است یا غیر ممکن ، متوجه زمینه های عینی و عملی و مثبت کنند.
منبع : دکتر علی شریعتی ،حسین وارث آدم ، مجموعه آثار شماره 19 ، انتظار ؛ مذهب اعتراض ، ( تهران ، انتشارات قلم ، فروردین ماه 1360) ، صفحات 264 تا 275 .




